مروري بر فيلم چهل سالگي ساخته عليرضا رئيسيان
فيلم سينمايي "چهل سالگي" روايتي از دوران ميانسالي انسان هايي است که در وسوسه هاي سوزان مختلف عمر قرار مي گيرند و به دوران سپري شده زندگي مي انديشند.
به گزارش ايرنا، «چهل سالگي» روايت اومانيستي از بشريت است که بر محورهاي ثابت تعريف شده سينمايي هاليوود قرار گرفته است. براساس اين تعريف فرد در آستانه 40 سالگي به مرور قاطعانه زندگي خود مينشيند. کاميابيها و ناکاميها را دستهبندي ميکند. اگر خواستههاي اصلي و اساسياش برآورده شده است بعد از آن تصميم ميگيرد که محافظهکارانه زندگي کند و از هر نوع تغيير در امان باشد. اگر نارضايتي از زندگي گذشته داشته باشد دست به خطر کردن ميزند تا به همه چيز يا هيچچيز برسد. 40 سالگي به اندازه دوران پرهيجان 17-18 سالگي، فرد را در وسوسههاي سوزان مختلف قرار ميدهد. در فيلم «چهل سالگي» مردي که در اوايل انقلاب قاضي شده بود با دامگستري دادستان که دختر و پسر دانشجوي موسيقي را دستگير کرده بود و زمينه جدايي قهري آن دو را فراهم کرده بود، در ادامه به آشنايي قاضي کشيک که شغلش را عوض کرده و کارگزار بورس شده است، ميانجامد. آن دو ازدواج ميکنند و جوان دانشجو هم به فرانسه ميرود.
20 سال بعد با خبري که به «نگار» ميرسد که آن دانشجوي دوران اوايل انقلاب در مقام رهبر ارکستر به ايران دعوت شده است و مسوولان برگزاري هم «نگار» را به دبيري برنامههاي وي گماردهاند، زندگيشان دچار تنش، سوءتفاهم، ترديد و در نهايت به تغيير شيوه زندگي منجر مي شود. فرهاد، شوهر نگار ضمن پناه بردن به استاد و قاضي پيشين در صدد چارهانديشي برميآيد. همزمان فرهاد که هميشه مخالف فروش اطلاعات بازار بورس توسط همکارش بوده است، خود به آن روي ميآورد و از وسيله الکترونيکياش براي شنود صحبتهاي با تلفن همراه و بعد کل صحبتهايش در هر زمان و مکان کمک ميگيرد.
در اين ميان که دختر حدود 10 سالهشان از نظر تربيتي محصول مشترک نگار موسيقيدان و ويولنسلنواز با فرهاد، قاضي پيشين و کارگزار بورس فعلي است، از ضمير و آموزش مناسب برخوردار است تا هم پدر و هم مادر از وي بهعنوان غمخوار استفاده کنند. در زماني که موسيقيدان در فرودگاه توسط نگار و خانواده موسيقيدان استقبال ميشود و يا در منزل دعوت به ميهماني ميشود، فرهاد در حال شنود صحبتهايشان است و آن را با عنوان داستان مشکل عشقي شاه بخارا و زن و رقيب عشقي «زرگر»اش به دخترش بيان ميکند. دختر بيمار ميشود و شاه بر آوردن طبيبهاي زياد، توسط يکيشان به نتيجه ميرسد که بين آن دختر و زرگر رابطه عاشقانهاي وجود داشته و خود وي آن را از هم گسيخته است. تصميم ميگيرد با با فراخواندن زرگر، با طلاق دادن دختر، آن دو را به هم برساند. فرهاد نيز در حالي که غرق در افکار است و کنترل خود را در حال رانندگي رها کرده است، تصادف ميکند.
طبق معمول سينماي هنري، پايان باز هم براي درگير کردن تماشاگر به نتيجههاي ممکن اعمال ميشود. در اينگونه سينمايي و ادبي، آدمي به دنيا ميآيد تا زجر بکشد و بميرد. استاد دانشگاه و قاضي پيشين به فرهاد توصيه کرده بود که به سه کلمه «عشق»، «داوري» و «مرگ» بي انديشد. به گفته وي، هر نوع داوري بين خوب و بد ناممکن است و يا در صورت اعمال، يکي از چندين داوريهاي ممکن خواهد بود. مفهوم کلي فيلم بر روي بيهدفي آفرينش و زندگي است. يک پوچگرايي با انديشههاي روشنفکري اروپاي قرن بيستم به ويژه با آراي «سارتر» را فيلم «چهل سالگي» تبليغ ميکند.
به گزارش ايرنا، «چهل سالگي» روايت اومانيستي از بشريت است که بر محورهاي ثابت تعريف شده سينمايي هاليوود قرار گرفته است. براساس اين تعريف فرد در آستانه 40 سالگي به مرور قاطعانه زندگي خود مينشيند. کاميابيها و ناکاميها را دستهبندي ميکند. اگر خواستههاي اصلي و اساسياش برآورده شده است بعد از آن تصميم ميگيرد که محافظهکارانه زندگي کند و از هر نوع تغيير در امان باشد. اگر نارضايتي از زندگي گذشته داشته باشد دست به خطر کردن ميزند تا به همه چيز يا هيچچيز برسد. 40 سالگي به اندازه دوران پرهيجان 17-18 سالگي، فرد را در وسوسههاي سوزان مختلف قرار ميدهد. در فيلم «چهل سالگي» مردي که در اوايل انقلاب قاضي شده بود با دامگستري دادستان که دختر و پسر دانشجوي موسيقي را دستگير کرده بود و زمينه جدايي قهري آن دو را فراهم کرده بود، در ادامه به آشنايي قاضي کشيک که شغلش را عوض کرده و کارگزار بورس شده است، ميانجامد. آن دو ازدواج ميکنند و جوان دانشجو هم به فرانسه ميرود.
20 سال بعد با خبري که به «نگار» ميرسد که آن دانشجوي دوران اوايل انقلاب در مقام رهبر ارکستر به ايران دعوت شده است و مسوولان برگزاري هم «نگار» را به دبيري برنامههاي وي گماردهاند، زندگيشان دچار تنش، سوءتفاهم، ترديد و در نهايت به تغيير شيوه زندگي منجر مي شود. فرهاد، شوهر نگار ضمن پناه بردن به استاد و قاضي پيشين در صدد چارهانديشي برميآيد. همزمان فرهاد که هميشه مخالف فروش اطلاعات بازار بورس توسط همکارش بوده است، خود به آن روي ميآورد و از وسيله الکترونيکياش براي شنود صحبتهاي با تلفن همراه و بعد کل صحبتهايش در هر زمان و مکان کمک ميگيرد.
در اين ميان که دختر حدود 10 سالهشان از نظر تربيتي محصول مشترک نگار موسيقيدان و ويولنسلنواز با فرهاد، قاضي پيشين و کارگزار بورس فعلي است، از ضمير و آموزش مناسب برخوردار است تا هم پدر و هم مادر از وي بهعنوان غمخوار استفاده کنند. در زماني که موسيقيدان در فرودگاه توسط نگار و خانواده موسيقيدان استقبال ميشود و يا در منزل دعوت به ميهماني ميشود، فرهاد در حال شنود صحبتهايشان است و آن را با عنوان داستان مشکل عشقي شاه بخارا و زن و رقيب عشقي «زرگر»اش به دخترش بيان ميکند. دختر بيمار ميشود و شاه بر آوردن طبيبهاي زياد، توسط يکيشان به نتيجه ميرسد که بين آن دختر و زرگر رابطه عاشقانهاي وجود داشته و خود وي آن را از هم گسيخته است. تصميم ميگيرد با با فراخواندن زرگر، با طلاق دادن دختر، آن دو را به هم برساند. فرهاد نيز در حالي که غرق در افکار است و کنترل خود را در حال رانندگي رها کرده است، تصادف ميکند.
طبق معمول سينماي هنري، پايان باز هم براي درگير کردن تماشاگر به نتيجههاي ممکن اعمال ميشود. در اينگونه سينمايي و ادبي، آدمي به دنيا ميآيد تا زجر بکشد و بميرد. استاد دانشگاه و قاضي پيشين به فرهاد توصيه کرده بود که به سه کلمه «عشق»، «داوري» و «مرگ» بي انديشد. به گفته وي، هر نوع داوري بين خوب و بد ناممکن است و يا در صورت اعمال، يکي از چندين داوريهاي ممکن خواهد بود. مفهوم کلي فيلم بر روي بيهدفي آفرينش و زندگي است. يک پوچگرايي با انديشههاي روشنفکري اروپاي قرن بيستم به ويژه با آراي «سارتر» را فيلم «چهل سالگي» تبليغ ميکند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 1:10 توسط بهار
|